Azizullah Nehefta:Poezi

Poet nga Avganistani

Azizullah Nehefta

غربت در من ادامه دارد

وقتی روی صخرهی بزرگی مینشینم
و به ساحل و دریاچه
و جنگلی که در عقب دریاچه مثل خط سیاهی کشیده شده است می
نگرم،
به تو می
اندیشم و ما،
با این که در نگاه
هانم چیزی است که ترا نگران میسازد.
مادر می
گفت: «در نگاههای آدم چیزی بیش از اندوه نیست،
در سرزمینی که به غربت
گاه خلاصه شده است.»
انسان از ناشناخته
ها میهراسد،
 باید توضیح بدهم:
«من، چیزی بیش یا کم از یک انسان نیستم،
صحیح که پوستم کمی تیره است،
تو هم وقتی رفته بودی لب ساحل شرقی،
تنت برنزه شده بود؛
اما تو،
با هویت خودت دوباره برگشتی،
بی
آنکه کسی به رنگ پاسپورتت گیر دهد.
اما من، تنها من نیستم در نظر تو،
کُلیتی هستم که مرا در فرهنگ تو (دیگری) تعریف کرده است:
فاقد هویت فردی،
انسانی از دوره
ی (پیش رنسانس)
شاید آن گُریلی که از تکامل چیزی نصیبش نشده است.
و هی باید بگویم از کجا آمده
ام!»

 

مادر می‌گفت: «پسر ناخواندهی جنگِ سرد،
چیزی
ست مانند  فرزند نامشروع کولونیالیسم
که تنها احساس گناه نخستین را در روح انسان متعالی برمی
انگیزد.»
باید تصریح کنم؟
من چیزی نیستم
بیش از مردی که با جیب
های خالی خوابهای بزرگی میبیند
عشق را می
فهمد
بوسه را می
فهمد
و بیشتر از هرچیزی
تنهایی را می
شناسد.

من چیزی نیستم
غیر از آنی که رودخانه
ها را بر دوش دارد
طعم دریا را می
داند
بوی جنگل را می
شناسد
و پوستش سیم
خارها را
بجای عشقه
پیچان گرفته است.

مادر می‌گفت: «در جایی که تو، خودت نیستی
به آنجا تعلق هم نداری!»

من به کجا تعلق دارم؟

وقتی پانزده سال پیش به کوچهی قدیمی مان پا گذاشتم
محله مرا نشناخت
جای خالی درختان توتی که دیگر نبودند،
مرا نشناخت
بوی گاه
گلهای دیوارها فرار کرده بودند
حویلی همسایه
ی یهودی ما، به دکان قصابی تبدیل شده بود
غرفه
ی کتاب فروشی
که اولین کتابم "زیبارو و هیولا" را از آنجا خریده بودم
به برگرفروشی مبدل شده بود.
درِ خانقاه با آن کنده کاری
های قدیمیاش
که همیشه باز می
بود
به یک جفت درِ فلیزی سیاه
رنگِ همیشه بسته مبدل شده بود
و هرچند گوش دادم صدای رباب شیرربابی به گوشم نرسید.

آنروز، سرگشته از گُم شدن ریشه
های خودم
تلاش کردم (کوچه
ی ما) را در خود بازیابم
اما، پسرکی که با تنفگ روسی یا امریکایی بازی داشت
با نگاه
های کنجکاوش مانع شد.
و پیش از این که بتوانم لبخندی تحویلش دهم
به رهگذری گفت: «مثلی که بیگانه است.»
رهگذر بی
آن که شاخهی نوری به لب گذاشته باشد، تأکید کرد:
«از سر و وضعش معلوم است که از اینجاها نیست.»

حالا
در پیاده
رویهای طولانیِ عبث
روزی که سایه
ای نباشد،
که در این شهر ناز و کرشمه همیشه هم غایب است،
هم
سخنی ندارم.

گفتن،
و بیشتر از آن شنیده شدن
برایم مسئله شده است.

دیروز
وقتی با پسرم در مورد سی
مرغ و سفر مرغان حرف  میزدم
شانه
هایش را انداخت بالا
و با زبان بریده
ای گفت: «میتوانی به سویدنی بگویی،
من اینقدر فارسی بلدم نیست.»

 

مادر میگفت: «دو کسی که باهم افهام و تفهیم نتوانند
بیرون از هر رابطه
ای میمانند.»

 

میدانم میدانم میدانم
اما زبان چشم
ها چه؟
اما زبان دست
ها چه؟
و زبان عشق چه؟
آیا همیشه و همه
جا، «چراغهای رابطه تاریکاند»؟

 

درآغاز غربت بود
و درآغاز غربت بود
و پیش از آن که چیزی آفریده شود
غربت بود.

و در غربت
گاهم، با خویش بودم
که ترا ملاقات کردم
رو به رویی غروبی که معطل شده بود
گیسوانت از طلا بود یا انعکاس خورشید
من به یاد خرمن گندمی افتادم در لوگر
وقتی پیاده مجبور شده بودم، وطنم را ترک کنم.
تو بوی گاه
گِل میدادی
و بوی درختان سنجد
وقتی خواستم برایت توضیح دهم
نه از بوی گاه
گِل چیزی شنیده بودی
و نه درخت سنجدی دیده بودی.
چنین بود که
آغاز شدی در متن دیگری
که واژه
هایش هویت دیگری داشتند.

یکباره فرو رفتی به غربت
وقتی تجربه کردی شنفتن نامت را
با تلفظ اشتباه.
گفتی: «تا هنوز هم نمی
توانیم
یکدیگر را درست صدا بزنیم
نام
های ما
برای ما هنوز هم
بیگانه است.»
اما تاکید کردی که: «ما می
خواهیم مرزها را بشکنیم
صداها را درهم بیامیزیم
و نام
ها را از نو تلفظ کنیم.»

مادر میگفت: «برای هر چیزی آغازی است،
اگر همتش باشد.»

وقتی آن جفت پیر کنار دریاچه میآیند
زبان مرغ
ها را میفهمند؟
نمی
دانم نمیدانم نمیدانم
اما بدون شک، رابطه
ی شان دوستانه است

 

همانگونه که دختر همسایهام
زبان سگش را می
فهمد
زبان گربه
اش را میفهمد
زبان رمزهای کمپیوترش را می
فهمد

میتواند زبان مرا نیز بفهمد

نمی
خواهم، طرز نگاهم نگرانت کند
برای همین هم توضیح می
دهم:
من مرغی هستم که راهش را گُم کرده،
و در جستجوی سی
مرغ، به تو رسیده است.
یا شاهزاده
ای از قصهی هزار و یک شب 
که قصرش را دزدها تصاحب کرده
اند.
من همانی هستم که روی قالینچه
ی سلیمان پرواز میکند
چراغ علاءالدین به دست،
به جنگ دیوها می
رود
و گنج
ها را با ورد جادویی از میان کوه میکشد بیرون.

اگر کهنه یادها را به خاطر داشته باشی
من، پیش از جنگ های نیابتی
پیش از آغاز رقابت شرکت
های اسلحه فروشی
و پیش از معامله
های بزرگ نفتی و قاچاق هیروین
سرزمینی بکری برایت بودم
که بهترین حشیش دنیا را درآن می
شد یافت!

مادر میگفت: «وقتی نام رابطهای را دروغ گذاشتی
هیچ‌گاهی به حقیقت پی نمی‌بری!»

بیا همه چیز را با حقیقت آغاز کنیم.
و باور کنیم که زمین به همه
ی انسانها تعلق دارد.

نمی‎دانم در چندمین تبعید
اینجا سربرآوردم.
تبعید اول من
از بطن مادر بود به خاک
اما خاک مرا نپذیرفت
که قباله‎اش را یکی با داس و چکش می‎نوشت
و دیگری با شمشیر رقم می‎زد!

اما غربت در من ادامه دارد
تا خویش را بیابم
و سی‎مرغی شوم با بال‎های عشق
که